
فکر می کنم بهار سال ۷۷ بود، نیمه های شب، ردیف وسط اتوبوسی نشسته بودم که از طرف دانشگاه، گروهی از دانشجوهای رو به بازدید یک روزه نمایشگاه کتاب تهران می آورد. پاهامو بالا آورده بودم صندلی جلوم تکیه داده بودم و به سیاهی شب جاده خیره شده بودم. سکوتی از جنس خواب توی اتوبوس، ته نشین شده بود. بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم، می تونستم حدس بزنم که بیشتر بچه ها ترجیح دادن بخوابن که فردا راحت تر بتونن از پس پرسه های نمایشگاه گردی بربیان. توی این آمیختگی شب و سکوت، صدایی آروم از پشت سرم توجهمو به خودش جلب کرد. یکی از بچه ها که صداشو نمی شناختم، یه سری جملات شعرگونه رو زمزمه می کرد. احساس می کردم دارم مسحور این جملات می شم. صحبت از "هلیا" بود و ...، تا اینکه چشای من هم سنگین شد.
و توی راه برگشت از نمایشگاه، این بار من بودم که هر خط "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" رو بارها و بارها برای خودم به زبون می آوردم. و هنوزم پس از گذشت سالها، زمزمه کلمات ابتدایی این کتاب، برام یکی از دلنشین ترین زمزمه های تنهاییمه ...
"بخواب هلیا، دیر است. دود، دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس، بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت، ...، شب از من خالی اشت هلیا ..."*
*نادر ابراهیمیچند شب پیش که کمی حوصلم سر رفته بود، تلویزیون رو روشن کردم. شبکه یک، فیلمی ایرانی پخش می کرد، از روی کنجکاوی کمی از اونو نگاه کردم. توی این فیلم پر بود از توهم، تعلیقهای مکرر، نماهای عجیب، کاتهای مستمر به یک شخصیت. خلاصه اینکه توی این چند دقیقه ای که صرف تماشای این فیلم کردم، چیزی از داستانش دستم نیومد که هیچ، دچار توهم و آشفتگی هم شدم. اینقدر دوربین توی حالت خارج از تراز، تصویربرداری کرده بود که مثل زمانی که توی اتوبوس های بنز سابق مینشستم، حالت تحوع بهم دست داد. این قضیه فقط در مورد این فیلم اتفاق نیفتاده، بلکه بیشتر شبیه یک جریان فیلم و سریال سازی در تلویزیونه. نمونه بارزش هم فیلمهاییه که با حمایت «سیمافیلم» تهیه میشه که اغلب اونها جمعهها عصر از شبکه یک پخش میشه. عناصر مشخصی مثل روح و متافیزیک، توهم، تکنیک های نامتعارف، کسرت دیالوگ، ... و البته بازیگران معروف، تقریبا در همه اونها مشترکه. این شیوه فیلمسازی در تلویزیون میتونه ناشی از ضعف در فیلمنامهنویسی، کمبود موضوعات محوری فیلمنامه به دلیل شرایط خاص عرفی، شرعی، اجتماعی و سیاسی محدوده جغرافیایی کشور ما، زمان کوتاه و هزینه محدود برای تولید، فقدان شورای کارشناسی شایسته برای بررسی فیلمنامه و ... باشه. باید منتظر بود و دید گذر زمان و تغییر مدیریت ها و یا حتی سلیقه ها چه تاثیری در این روند برنامه سازی میزاره. ولی اون چیزی که الان مشهوده اینه که سیاست جایگزینی فیلمهای وطنی «سیما فیلم» به جای فیلمهای -حتی- پرسانسور خارجی، تا اینجای کار جواب نداده، بلکه مثل همه سیاستهای وطنی سازی دیگه دولتمردها، دچار واژگونی شده و کلا ماهیتشو از دست داده.
پاورقی: چقدر دلم میخواد مثل همه جمعه های بچگیم بشینم پای تلویزیون و تو عالم خواب و بیداری، دغدغه ام این باشه که هاچ به مادرش می رسه یا نه، بعدش با هندونه خوردن، خوابمو فراموش کنم تا اینکه یه فیلم ایرانی ببینم. یه فیلم روون، بی آلایش و بدون معیارهای روشنفکرمآبانه مثل «گلهای داوودی» که اشکامو تا ته فیلم از دید خونواده پنهون کنم، «کانی مانگا» که با هر صدای مشت و لگد «فرامز قریبیان» احساس قدرت کنم، و با «پرنده کوچک خوشبختی» قدرت حرف زدنمو دوباره به دست بیارم.
انتظار نداشتی منو دوباره ببینی؟ چرا اینقدر بیتابی؟ نگران نباش، نیومدم که باهات حسابمو تسویه کنم، اگرهم بخوام دیگه توانشو ندارم. اون موقع که بیش از هروقتی بیدفاع بودم، رو به تو آوردم، فکر میکردم پیش تو هنوز جایی دارم، جایی برای ... .
یادت میاد وقتی رو که حتی برای یک روز تنهات نمیذاشتم؟ یادت میاد وقتی با هم داد میزدیم، داد می زدیم تا بارون صدامونو بشنوه؟ آخه فقط اون بود که از رابطه ما خبرداشت. یادت میاد وقتی به نوبت، به هم تکیه میکردیم و از بی مهریها ناله میکردیم؟ یادت میاد روزی که قرار گذاشتیم پنهون از نگاه همه با هم باشیم؟ یادت میاد اون روزی که پشت گریه هم در میومدیم تا سمفونی هق هقمون قطع نشه؟ یادت میاد شبایی که دوتایی ساکت و بی صدا، رو به آسمون می کردیم و دنبال ستاره هایی میگشتیم که هیچ وقت تو هیچ کوچه ای جاشون نذاشتیم؟
یادت میاد شبهایی که تو آغوشت گم میشدم و ترسی نداشتم که زمان، اونجا به پایان برسه؟ یادت میاد ...
الان اینجام، پیش تو، ولی نیومدم که ازت بپرسم چی شد که ازم رو برگردوندی؟ نه، نمیخوام بدونم، چون توان شنیدنشو هم ندارم.

شما که سواد دارین،
لیسانس دارین،
روزنامهخونین،
با بزرگا میشینین، حرف میزنین، همهچی میدونین،
بگو از چیه که من دلم گرفته؟*
*محمد صالحعلا
به کلاغ گفتند حرف بزن. گفت قار.
گفتند بخند، گفت: قار.
گفتند گریه ای سرکن،
گفت: قار قار قار.
و در غار کلاغ نبود هیچ.
کلاغ حنجره اش زخم دار آوازی است
که پرندگان نمی خوانند.
کلاغ می خواند
بر خاطر تنهایی سیاه کلاغ.
بر کلاه مترسک باغ
آشیانه ای است در باران
بیتوته کرده تاریکی در زادگاه کلاغ
فرداست که بال برگیرد کلاغ نابالغ
از کلاه مترسک باغ.
کدام کلاغ می داند که نامش «کلاغ» شده است؟
پرندگان رفتند
کلاغ «تنهایی» است
پرنده می افتد
سپیدرود، آینه آرامی است
زیر پرواز کلاغ.
ناخن های سفید کلاغ در باد
شاخه های سبز درخت
درچشم کلاغ
میعادگاه برگ بود و باد، چشمان کلاغ.
کلاغ، سوگوار کیست؟
سیاه کدامین مرگ ریخته بر پرهای کلاغ؟
از ابر، از گوشه آسمان جمعه می آید
که بنشیند بر آنتن
بر شاخه برهنه انجیر
کلاغ پیر.*
*بیژن نجدی
عکس از سارا شیاسی
از زمانیکه سینمای شهر زادگاهم، به منظور ساخت یک مجتمع تجاری تعطیل شد، که فکر می کنم برگرده به حدود ده سال پیش و این زمان، مصادف بود با رکود سینمای ایران و قهر یکباره فیلمسازان نامی کشور، حاضر نشدم به این مکان فرهنگی پابذارم. در این سالها ترجیح دادم که فیلمهای مورد نظرمو روی صفحه تلویزیون کوچیک خونمون تماشا کنم و الان هم از این تصمیم خودم کاملا خرسندم، چون احساس می کنم تماشای فیلم خاصی رو از دست ندادم.
تا اینکه امروز تصمیم گرفتم این طلسمو با رفتن به سینما آزادی تهران بشکنم و این امر با تماشای فیلم «به همین سادگی» میرکریمی اتفاق افتاد.
در مورد سینما آزادی، توی یه زمانی دیگه خواهم نوشت، و اما «به همین سادگی» :
اگر بخوام داستان فیلمو در جملاتی کوتاه تعریف کنم این خواهد شد که، «به همین سادگی»، حکایت داستان یک روز از زندگی زنی به اسم «طاهره» است که روزمرگیهای زندگی فرصت بروز هرگونه شکوفایی استعدادهایش را از او گرفته و تلخ تر اینکه علیرغم تلاشهای فراوانش برای بهبود مدیریت این روزمرگیها، بازخورد مناسبی از اطرافیانش، بویژه از اعضای خانواده دریافت نمی کند.

نماهای آغازین فیلم، با تاکید بر انجام کارهای خونه توسط طاهره شکل می گیره و با نشون دادن نماهای درشت از وسایل آشپزخونه، تاکیدشو بیشتر و بیشتر می کنه. تو همین سکانس های اولیه فیلم، به راحتی می شه دریافت که کارهای خونه از آشپزی گرفته تا نظافت و نظم وسایل، در سلطه تدبیر طاهره قرار گرفته و این تدبیر حتی به فضای بیرون از خونه هم درز کرده، به خونه «بهجت خانم»، زن همسایه قدیمی و حتی «رکسانا» زن همسایه تازه وارد و در عین حال آبستن.
اگر سرمونو هماهنگ با دوربین توی فضاهای خونه طاهره، بچرخونیم متوجه می شیم که این تدبیر با چاشنی هنر هم آمیخته شده. ساختار متناسب اتاق بچه ها با شخصیت های مورد علاقشون مثل مرد عنکبوتی و ممو، تزیین یکدست آدمکهای آهنربایی روی در یخچال، تزیین میز ناهارخوری پذیرایی و ... نمونه های بارزی از این آمیختگی هستند و جالب اینکه تاثیرات این آمیزش تدبیر و هنر رو در خارج از فضای خونه هم شاهد هستیم، جایی که سفره عقد دختر «بهجت خانم» با حضور کوتاه طاهره، چینشی جدید رو به خودش می بینه.
در قسمتی از مکالمه طاهره و دوست بوتیک دارش، متوجه می شیم که طاهره در گذشته به کلاس نقاشی می رفته، و یا به یاد بیاریم زمانی رو که دختر طاهره مبهوت صدای زیبای او هنگام همخونیش با موسیقی پخش شده در فضای خونشون می شه.
همه این نشانی ها در یک جهت ما رو هدایت می کنه و اون اینه که شخصیت اول داستان ما، اینقدر درگیر مسایل روزمره زندگی شده و اینقدر خودشو وقف زندگی اطرافیانش کرده که فرصتی برای بارور کردن استعدادهاش، به جز چند خط نوشته های گاه و بیگاه شعرگونه اش پیدا نکرده.
طاهره، تنهاست، اون از همه دلخوشیهای شخصی زندگیش گذشته تا زمان بیشتری برای اعضای خانوادش کنار بزاره، و توقع اون فقط می تونست یک بازخورد مناسب از اطرافیانش باشه.
صحنه ای رو در ذهنمون مرور کنیم که اون، بعد از اینکه زمان زیادی رو صرف پختن غذای ناهار می کنه و میز زیبایی رو می چینه، چیزی جز بی اعتنایی فرزندانش برای خوردن غذا نصیبش نمیشه.
یا سکانسی که اون خودشو پس از مدتها آرایش می کنه، رو تختی اتاقشو عوض می کنه، عکسی دو نفره از ماه عسلشونو به گوشه آینه می چسبونه، کادویی که برای شوهرش خریده بود رو توی کاغذ کادو می پیچه و خودشو برای یه شب قشنگ، به بهانه سالگرد ازدواجشون آماده می کنه، انتظار و انتظار، ولی با ورود شوهرش طاهره متوجه می شه که شوهرش نه فقط این روز مهمو یادش نمیاد، بلکه چیزی جز خستگی و واگوی مشکلات کاری و خواب زودهنگام برای طاهره در چنته نداره.

طاهره از کمبود عاطفه در ارتباط با شوهرش رنج می بره، و این امر زمانی به وضوح خودشو نشون می ده که لحظه ای ارتباط شیطنت آمیز، کودکانه و سرشار از غمزه رکسانا و شوهرش رو با ارتباط خشک، ساکن و بی روح طاهره و شوهرش به مقایسه بشینیم.
آره، طاهره داستان ما خیلی تنهاست، ولی نه از جنس تنهایی همسایه پیرش، که طاهره در جمع خونواده تنهاس و این براش خیلی تلخ و عذاب آوره.
سطح توقع زن داستان ما اصلا بالا نیست، اون فقط منتظر یک پاسخ درست از اطرافیانش، در قبال فداکاریهای روزمرش بود که در کل داستان، هرگز عایدش نشد، به جز دو صحنه.
صحنه اول زمانیکه اون لحظاتی همبازی پسرش میشه و اولین شلیکش به سوی سرباز اسباب بازی، به هدف اصابت میکنه. اینجا بود که او برای اولین بار، پاسخ درستی از اطرافیانش دریافت می کنه. تمجید پسرش از مهارت طاهره کافی بود تا خنده بر صورت خسته اون نقش ببنده.

و صحنه دوم زمانی اتفاق میفته که طاهره، مانتوشو به تن کرده، تنها، به انتظار برادرش نشسته که بواسطه اون، خونشو ترک کنه، و در این هنگام که طاهره فکر می کرد از یاد همه رفته و حضورش تو خونه فراموش شده، شوهرش توی خواب اونو صدا می کنه. فقط همین یک حرکت، همین یک جمله ساده کافی بود تا طاهره احساس کنه که هنوز هست و هنوز دیده میشه.
نمیدونم «میرکریمی» و« راستین»، هر کدومشون چقدر در شکل گیری درست این فیلمنامه نقش داشتن، ولی اون چیزی که من رو به ستایش از اونا وامیداره، ذکاوت و بینش درست اونها در قرار دادن تابلوهای راهنمای درست در کل مسیر قصه بود، تابلوهایی که با بازی هوشمندانه طاهره و پسرش، نمایانتر و نمایانتر میشه.
من برای تمامی اشیاء و اجسام، احترام خاصی قائلم، از جنس احترامی که برای همه بشریت قائلم. ادای احترام من، به اشیاء به این سببه که گاهی فکر می کنم که اونها بی جان نیستند، بلکه از منظر ما آدمها، اونها فاقد علایم حیاتی هستند، و دلیلش می تونه این باشه که معیارهای نشانه حیات، زاییده تفکر و تعقل بشره. اصلا مرزی به اسم «حیات»، هم حاصل نگرش پدیده ای به اسم انسان به محیط اطراف خودش در جهت تسهیل در امر استفاده و بهره برداری از اونهاست. چه بسا موجوداتی در این عرصه خلقت، وجود دارن که به انسان به چشم یک شيء بی جان نگاه می کنن یا شاید یک باکتری، یا یک ...، و شاید هم اصلا، مرزی به اسم «حیات»، برای اونها تعریف شده نباشه. وقتی به پدیده آفرینش، از این دیدگاه نگاه می کنم، همه چیز، شگفت انگیز و در عین حال ترس آور می شه. وقتی به این فکر می کنم که صندلی ای که روش نشستم، داره درد می کشه، وقتی به این فکر می کنم که هروقت ماشینمو بیرون از پارکینگ، توی کوچه می زارم، ترس تمام وجودشو فرا می گیره، وقتی به این فکر می کنم که تشک تختم، از این که رو تختی کاملا روشو نپوشونده باشه، اعصابش بهم می ریزه، وقتی به این فکر می کنم که هروقت برای مدتی دوربینمو نوازش نمی کنم و بهش بی توجه می شم باهام قهر می کنه، وقتی، وقتی، ... . وقتی زندگی رو با این فیلتر و این ساختار می بینم، ترسی آمیخته با دلشوره بر من چیره می شه که مبادا من در برهه هایی از زمان، اونها رو ندیده گرفته باشم و رفتارم با اونها نادرست بوده.
...
کیف صورتی ام را هر روز به مدرسه می برم
آیا او مدرسه را دوست دارد؟
ماه بانو میراحسان، نشریه آدم برفی ها
می تونم زمانی رو به یاد بیارم که رابطه حسی نزدیکی با اشیاء پیرامونم داشتم، زمانی که شونه به شونه هم، مسیر زندگی رو طی می کردیم و از هیچ کمکی به همدیگه دریغ نمی کردیم.
زمانی که، صندلی محل کارم، از حضور من در کنارش احساس خستگی و درد نمی کرد، بلکه هر لحظه، بی تاب حضور من بود تا من رو از موهبتش سیراب کنه.
زمانی که درختهای شهرمون، تو شبهای بیقراری، انتظارمو می کشیدن و قطره های بارونش هرگز تنهام نذاشتن وقتیکه صداشون می کردم.
احساس خوبی داشتم زمانیکه من و شمع های اتاقم و قلیون نالانم با هم خلوت می کردیم و صدای شهرام ناظری خبر از آتش سوزی نیزار می داد. سمفونی نور بود و صدا و کرختی و پریشانی.
...
اما نمیدونم از چه زمانی بود که احساس کردم همشون دارن ازم دور می شن، دورتر و دورتر ... و وقتی که به خودم اومدم، وقتی که برگشتم پشتمو نگاه کردم که ببینم چرا اینقدر ازم دور شدن، دیدم یوزپلنگام هم ازم رو برگردوندن، یوزپلنگانی که روزگاری با من دویده بودند.
هیچ قسمتی از « کیف انگلیسی » رو، زمانی که از تلویزیون پخش می شد، نتونسته بودم به طور کامل ببینم. چند ماه پیش رفتم میدون انقلاب و سی دی هاشو خریدم. مثل خیلی از فیلمهای دیگه که با اشتیاق خریده بودمشون، اونو به گوشه ای از اتاق پرت کردم، البته قبلش، عکس روی جلدشو با دقت نگاه کردم!!!
توی این چند ماه گاهی وسوسه می شدم که تماشاشون کنم، ولی نشد و هفته پیش بود که تصمیم گرفتم هرشب، قسمتی از اونو ببینم که ... .
قبل از اینکه بخوام در موردش صحبت کنم، اعلام می کنم که همزمانی پخش این سریال توی خونه پنجاه متری ما و فرارسیدن انتخابات مجلس هشتم جمهوری اسلامی ایران، با فکر و طرح قبلی صورت نگرفته و کاملا اتفاقیه !!!
من معمولا خیلی صبورم، ولی هیچ وقت نتونستم این صبرمو توی خوندن کتاب های داستان، اعمال کنم. همیشه وقتی چند صفحه آغازین داستان رو می خونم، با بی تابی محض، میرم سراغ صفحه آخر کتاب تا ببینم قراره آخر داستان چه اتفاقی بیفته. اونوقته که آروم می گیرم و ضربان قلبم به حالت عادی برمیگرده، بعدش با خیال راحت کتاب رو از اولش شروع می کنم به خوندن.
حالا می خوام با همین شیوه متفاوت به "كيف انگلیسی" نگاه کنم.
می خوام فقط نگاه کوتاهی داشته باشم به نماهای ابتدایی و انتهایی این سريال.
- نماهای ابتدایی:
شهرستانی در مرکز کشور و در آستانه انتخابات مجلس شورای ملی ایران، سال 1322
تو همون قسمت اول، فضای فکری عقب افتاده و درگیر مساله کلیشه ای خان و رعیت به وضوح نمایانده میشه. حتی با یک نگاه ساده به نوع پوشش مردم در نماهای اولیه سریال، میشه این دو قشر رو کاملا از هم تمییز داد.
حالا توی یه همچین فضایی قراره یه اسطوره خودشو مطرح کنه. قراره خورشید آگاهی و حق، با طلوع خودش، مایه نجات یه عده مردم ساده از جهل و بدبختی بشه. و ظاهرا "دری"- کارگردان سریال- خیلی مایل نیست این خورشید رو پشت پرده نگه داره، به همین خاطر بیننده رو مجبور می کنه از همون اول داستان، با این شخصیت، همذات پنداریشو شروع کنه.
معرفی این شخصیت به فاخرترین شیوه ممکن صورت می گیره، از اسم و رسم این فرد، همانند تندیس یک انقلابی، پرده برداری میشه.
«دکتر منصور ادیبان»، دارای دکتری حقوق از فرانسه
سپس کارگردان به سرعت دیدگاههای طرفین داستان-خان و قهرمان- رو در قالب دیالوگهای تعبیه شده در نماهای موازی به مناظره می کشونه. با این کار فرصت تفکر بیشتر رو هم از بیننده می گیره و از اون می خواد هرچه سریعتر با اعلام انزجار از شخصیت های حواشی داستان نسبت به «دکترادیبان»، ابراز علاقه و وفاداری کنه. گویی که اکنون ما هم ناگزیریم فریب شعارهای انتخاباتی « دکتر ادیبان» رو بخوریم.
با این اوصاف، حالا «دکتر منصور ادیبان» با تمام معیارهای یک قهرمان پا به عرصه داستان میزاره.
- نماهای انتهایی:
«ادیبان» و «مستانه پیرایش» رو در حال صحبت می بینیم، بر سر میزی کنار یک زمین تنیس کوچک که دو نفر اونجا در حال بازی هستن.
حالا «ادیبان» خیلی فرق کرده، اون زنشو از دست داده، همینطور احمد، پسرعمه- و یار همیشگیش-، پدرش، روزنامش و ... و مهمتر از همه هویتشو، آرمانشو و حتی ایمانشو. اون الان نه فقط یک قهرمان و طلیعه آزادی نیست، بلکه قادر نیست حتی خودشو پیدا کنه. کارگردان، برای اینکه بیننده در داستان غرق نشه و همه این اتفاقات ناخوشایند «ادیبان» رو به حساب "سرنوشت" نزاره، با خلق یک صحنه کوتاه و هوشمندانه ولی تاسف بار و دردآور بیننده رو از خواب بیدار می کنه و داستانشو تموم.
این صحنه زمانیه که ، یکی از اون دو نفری که در حال بازی تنیس بودن-و به نظر می رسه آمریکایی باشه-، بعد از پایان بازیش به کنار میز میاد و با لحنی تحقیر آمیز، با اشاره به «ادیبان»، از «مستانه» می پرسه:
حالا این سوال مطرح میشه که بستر داستان، آبستن چه حوادث و فرایندی بوده که از «دکتر منصور ادیبان»، اون خورشید حق، اون انقلابی افسانه ای با اون همه ابهت خیره کنندش، فقط یک « دیس گای» می سازه؟! اون چه پدیده ایه که چیزی جز حقارت برای «ادیبان» به جای نمی زاره و از اون یک تفاله می سازه؟!
هفته پیش با ماشین از اصفهان برمی گشتم، از بزرگراه نواب میومدم بالا. صحنه قشنگی رو دیدم. فرش های شسته شده آویزون روی بالکنهای خونه های طرح نواب. اولین نشونه رسیدن عید، بهار. اولین ماهی قرمز سفره عید رو هم چند روز پیش توی خیابون آزادی، تو دست یه پسر بچه دیدم. امروز هم توی کوچمون بوی شیشه شور بود و عطر بهار. چقدر این روزهای پیش از عید رو دوست دارم، مثل همه پنج شنبه ها که حاضر نیستم یه دونشو با بهترین جمعه های زندگیم عوض کنم. مثل همه ساعاتی که بی صبرانه منتظر شروع بازی پرسپولیسم. توی همه اینها یه چیزیه که من اونو بیشتر از اصل مطلبشون، دوستش دارم. «انتطار».
واسه من این انتظار خیلی شیرینه. اگرچه می دونم همیشه این انتظار من، به اتفاقی خوش ختم نمی شه، مثل عجین شدن شکست و پرسپولیس در بازیهاش (البته قبل از قطبی)، ولی اصلا نتیجه این انتظار، هیچ تاثیری در شیرینی یا تلخیش نداره. واسه من خود انتظار شیرینه، چون می تونم هرجوری که دوست دارم در مورد نتیجه اش فکر کنم، چون هنوز اتفاق نیفتاده و مجال، هست.
بچه که بودم، عید واسه من لباس تازه و کفش نو بود و پولهای تا نشده عیدی بابام. عید واسه من، صدای جارو برقی بود و حضور پررنگ آب و شیشه شور که انگار مامور بودن همه چیز خونه رو لمس کنن. واسه من، بوی هوس انگیز شیرینی بود. بهترین لحظات عید بچگیم، زمانی بود که مهمونا میرفتن و اهل خونه، به رسم ادب، تا دم در بدرقشون می کردن. من میموندم و ظرف پر از شیرینی. تا نفس امون می داد میخوردم و فقط چند ثانیه وقت داشتم که چینشی جدید برای شیرینی ها توی شیرینی خوری طراحی کنم تا مبادا کسی بویی ببره.
البته بعضی چیزای عید، به قدری تلخ بودن که روی لحظات شیرینش خیمه میزدن.
اسب سرکش مهار نشدنی زمان و شمارش معکوس روزهای تعطیل و تلخ تر از اون، تکالیف انجام نشده پدیده مزخرفی به اسم «پیک نوروزی» که شده بود کابوس شبهام که هنوزم وقتی بهش فکر می کنم، اضطراب تمام وجودمو فرا می گیره.
همه اینها رو گفتم که بگم: « من دلم می خواد برگردم به کودکی» *
مرور زمان به من نشون داد که توی عید چیزای دیگه ای هم هست که وقتی بهش فکر کنم یا باهاش مواجه بشم، به اون روزهای پر از عذاب "پیک نوروزی"، حسرت بخورم:
وقتی که امروز توی بازار کفش فروشها، نگاه پر از شوق دختر، جوابی جز شرم پدر نداشت.
*حسین پناهی